بیست و پنجم آذر ماه ؛ نُهمین سال بی مادری آغاز شد...
هشت سال ِ غمبار و تیره و تار را با لحظه لحظه حسرت و داغ ِ بر دل گذراندیم و چه روزهایی ...
باز میگویم : آدمیزاد از بی مادری یتیم میشود و من هشت سال است که یتیمم؛ کسانیکه دراین روزها به یاد من و ما و مادرم بودند را میبوسم و آنهاییکه خبری نگرفتند را هم به پای گرفتاری های زمانه میگذارم ...
به یاد آن ترانه افتادم که در مراسم مادرم با ویلنم نواختم و خواندم :
افتاده آتش به جانم؛
ای همزبانم کجایی؟
ای دلبر هم نوایم؛
رفتی که دیگر نیایی
بیچاره من ؛ بی نوا من
بیچاره من ؛ بی نوا من
...

عکس : علیرضا مرزبان
















