نميدانم نويسنده اين متن كيست. ولي انگشت روی درد بزرگی از دردهای اين
جامعه گذاشته است
مادرم شصت ساله است. زن مهربانی است، کمتر نق می زند و سعی می کند مثبت
باشد. مادرم سرطان دارد، اما در این مورد با کسی حرف نمی زند. مادرم در مورد دردهایش زیاد حرف نمی زند مگر آنکه درد از حد بگذرد. چند وقت پیش اینجور شد. حالش خوش نبود. اصرار کردم. مامان؟ چی شده؟ داستان ساده و دردناک بود. مادرم سوار یک سواری خطی از انقلاب به شهرک شده بود. وقتی نشسته یک زوج جوان می آیند و می نشینند روی صندلی عقب. مادرم پیاده نمی شود چون با خودش فکر می کند که انسانیت حکم می کند که آنها توی سایه بشینند. تمام راه مادر شصت ساله ی من زیر آفتاب تابستان می پزد اما خوشحال است که آن جوانها در سایه خوشند.
وقتی مادرم کمی جلوتر می خواهد پیاده شود مجبور است آن دو نفر را پیاده کند تا از تاکسی بیرون بیاید. مرد جوان رو به مادر من کرده می گوید: واقعا از خودت خجالت باید بکشی که ما رو پیاده کردی تا خودت پیاده شی!
...
















